نیمی اشرافی نیمی گدایی

ﻫﻤﮑﺎﺭی ﺩﺍﺷﺘﻢ وقتی ﺳﺮ ﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ می‌گرفت ﺗﺎ پانزده ﺭﻭﺯ اول ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ می‌کشید، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ را می‌خورد، ﻭ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭا ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧاﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ. ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ نشستم و ﮔﻔﺘﻢ: «ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ می‌دهی؟» ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: «ﮐﺪﻭﻡ...

ﻫﻤﮑﺎﺭی ﺩﺍﺷﺘﻢ وقتی ﺳﺮ ﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ می‌گرفت ﺗﺎ پانزده ﺭﻭﺯ اول ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ می‌کشید، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ را می‌خورد، ﻭ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭا ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧاﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ نشستم و ﮔﻔﺘﻢ: «ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ می‌دهی؟»

ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: «ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ!»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ!»

ﺑﻪ چشمانم ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ گرفتی؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ رفته‌ای؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ خورده‌ای؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ پولت را ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺍﺻﻼً ﻋﺎﺷﻖ بوده‌ای؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪﺍﯼ؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﺍﺻﻼً ﺯﻧﺪﮔﯽ کرده‌ای؟»

ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ: «آﺭﻩ…ﻧﻪ…ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢ!»

ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کرد، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ! ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ می‌کردم ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ خامه‌ای ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻤﻠﻪای ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ. ﭘﺮﺳﯿﺪ: «میدانی ﺗﺎ ﮐﯽ زنده‌ای؟»

ﮔﻔﺘﻢ: «ﻧﻪ!»

ﮔﻔﺖ: «ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به انجمن ایلیک می باشد

در صورتی که سوالی داشتید... با شماره زیر با ما در ارتباط باشید ۰۹۱۵۶۳۶۳۳۴۳ -09159751912


طراحی سایت توسط هشت بیت